![]() |
![]() |
|
| اینجا همون جاییه که می تونم حرفای دلمو راحت توش بزنم... |
|
امروز یک کم ناخوش احوالم...نه اینکه مریض باشم.نه!قراره فردا برم واسه ی رادیو لوژی واسه ی کمرم، اینه که نباید هیچی بخورم...جریان روغن کرچک و این حرفاس...اه! کاملا احساس می کنم معده ام خالیه!خیلی حس بدیه! حالا بگذریم...بخاطر این اوضاع و احوالم ترجیح دادم روی تختم دراز بکشم ،همینطوری داشتم فکر می کردم که نمی دونم چی باعث شد که یاد دوران دبیرستانم بیفتم...البته من دبیرستان نرفتم...هنرستانی بودم،یه هنرستان توی میدون نور سابق به اسم هنرستان مدرس... یاد هم کلاسی هام افتادم؛مینا، مونا،مرجان،سپیده و خیلی های دیگه شون...یاد کلاسامون افتادم...کلاس رنگ شناسی با خانوم قاسمی و خانوم بسامی، چه رنگ کاری هایی که نمی کردیم...یادمه سر کلاس که روپوش مخصوص تنمون می کردیم که لباسامون رنگی نشه...بچه ها پشت روپوشای همدیگه با قلم موی رنگی می نوشتن و نقاشی میکردن...کلاس حجم سازی چه خبر بود!!! با خانم داناییان کلاس داشتیم...باید با گل و گچ و این جورچیزا حجم های مختلف درس می کردیم...یه روز یادمه باید از صورت های همدیگه قالب می گرفتیم...چی شد!!!صورت همه سفید شده بود و هر کی به قالب اون یکی می خندید...عجب دنیایی بود..پر از رنگ و قلم مو و آبرنگ وگواش...تابلو هامونو که می خواستیم خونه ببریم تموم دنیا رو رنگی می کردیم..مردم با تعجب نگامون می کردن..اون موقع هنوزم جا نیفتاده بود که یکی رو (اونم دختر)ببینن که داره وسائل نقاشیشو با یه بوم گنده می بره خونه..بعضیا مسخره مون می کردن بعضیا تشویق...الآن خیلی بهتر شده... همیشه با بچه های گرافیک کل مینداختیم که رشته ی کی بهتره! آخه ما نقاشی میخوندیم... ای بابا ...اصلا معلوم نیست اون بچه ها کجان،چه می کنن،ازدواج کردن یا دانشجو ان،ایرون ان یا فرنگ؟ به هر حال امیدوارم که هر جا که هستن سالم وتندست باشن .گه گاهی هم یه یادی از ما بکنن... ای روزگار... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:43 توسط رنگین کمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یه دختر فوق العده نوع دوست و دل نازک...که متولد ماه آذره...می خواد حرفاشو روراس اینجا بزنه...اسمشو نییگه که راحتتر حرف بزنه...
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 |
| پیوندها |
|
بیوگرافی رابطه |
|
RSS
|