![]() |
![]() |
|
| اینجا همون جاییه که می تونم حرفای دلمو راحت توش بزنم... |
|
اگر یک زمانی به ما بگن که انقدر قدرت داریم که واسه ی هر چیزی ارزش تعیین کنیم،چقدر قیمت ها بالا و پایین میره؟
واسه ی طلا همون قدر ارزش و قیمت می ذاریم که واسه ی نقره؟ واسه ی بنز چی؟پیکان؟برابرشون می کنیم؟یا ارزش پیکان رو بالا می بریم؟ بین یه آدم بی سواد و یه پروفسور چی ؟چه فرقی میذاریم؟واسه کدومشون ارزش بیشتری قائل می شیم؟ حالا اگه بیان و بگن روی خودت ارزش بذار چقدر حاضری خودتو قیمت گذاری کنی؟انقدر پایین که هر کی رد شه لگد مالت کنه یا در حدی که با حرمت زندگی کنی؟ واسه ی طلا و ماشین و خونه خیلی راحت میشه قیمت گذاشت، اما آدمها رو نمی شه راحت قیمت گذاری کرد،خیلی باید مواظب بود... اخیرا کسی رو دیدم که اصلا ارزشی برای خودش قائل نبود...به خودش خوب می رسید اما نحوه ی رفتار و سکنات و آرایش صورتش طوری بود که آدم منزجر می شد.اون رو که دیدم نا خودآگاه این فکر توی ذهنم اومد که چقدر این آدم به خودش بی حرمتی میکنه...چند باری باهم بیرون رفتیم...در طی عمر ۲۳ ساله ام انقدر مورد اهانت قرار نگرفتم که طی این ۳ باری که با این خانوم بیرون رفتم... اصلا باورم نمیشد،چون منم در کنارش راه می رفتم هر اتفاقی واسه ی اون می افتاد واسه ی من هم طبیعتا می افتاد...نگاه های منظور دار از سر تا پاشو می خوردن..چند باری متلک های ناجور شنیدیم..از اولی که از خونه خارج شدیم تا بازگشت ،افراد نا حسابی پشت سرمون راه افتادن و از شماره دادن هر مغازه داری که وارد مغازه اش می شدیم بگیر تا گرفتنش توسط پلیس ارشاد، همه و همه طی این هفته منو مثل خوره می خورد...خجالت می کشیدم کنارش راه برم...کم کم داشتم مثل آقایون غیرتی می شدم... ما از بچگی با هم دوست بودیم ، همسن بودیم و همبازی، انقدر صمیمی که به ما توی فامیل می گفتند شما دو تا عین دوتا خواهر میمونین...یادمه همون موقع به هم قول دادیم که وقتی بزرگ شدیم بریم و یه صیغه خواهری بخونیم که واقعا خواهر بشیم!!! سالها گذشت،ما راهمون از هم جدا شد،من دانشگاه قبول شدم و هم زمان سر کار رفتم اما اون پشت کنکور موند و رفت سراغ قر و فر و مد... حالا که دوباره دیدمش بازم روی حساب علاقه ی خواهرانه ای که بهش دارم ..راحت بگم هنوز عاشقشم...باهاش حرف زدم، که کمتر آرایش کنه،حداقل معقول تر آرایش کنه که مثل دخترای خیابونی به نظر نیاد،که بشینه پای درسش و دانشگاه بره،که دست از سر این موبایل کثیف ورداره(دوتا موبایل داشت که دائما زنگ می خوردن)...اما دیگه کارساز نبود...میشنید و تایید می کرد اما میدیدم که در عمل همونه...نمی دونم... واقعا براش متاسفم ..می دونم یه روزی به خودش میاد که خیلی دیره..می دونم که داره چوب بی عقلی خودشو می خوره..می دونم...اما چه فایده داره... الآن دیگه از پیش من رفته ،هر چند بدون خداحافظی... اما امیدوارم که خدا همراهش باشه و مراقبش.. چون هنوز مثل خواهر خودم دوسش دارم... فقط می خوام اینو بگم که واقعا معنی ارزشی رو که بابام تا اون روز به من گوشزد می کرد کاملا فهمیدم...تازه فهمیدم کسی که ارزش خودش رو حفظ می کنه یا نمی کنه یعنی چی!!! متاسفم که دوست دیرینه ی خودم باعث شد تا معنیشو بفهمم... اما همین جا از تموم آقایون خواهش می کنم همه این دختر هارو به یک چشم نبنین! خیلی هاشون هنوز بچه ان و هنوز معنی خیلی چیزا رو نمی فهمن...از بچگی و سادگی شون سو استفاده نکنین.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:4 توسط رنگین کمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یه دختر فوق العده نوع دوست و دل نازک...که متولد ماه آذره...می خواد حرفاشو روراس اینجا بزنه...اسمشو نییگه که راحتتر حرف بزنه...
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 |
| پیوندها |
|
بیوگرافی رابطه |
|
RSS
|