![]() |
![]() |
|
| اینجا همون جاییه که می تونم حرفای دلمو راحت توش بزنم... |
|
امروز قرار بود ببینمش...یه امانتی دستش داشتم..می خواست امانتی رو بهم پس بده...شاید هم یه بهانه بود که منو ببینه..نمیدونم...اول خواستم که نرم.خواب رو بهونه کردم.اما باید یه وقتی میرفتم..چه بهتر که امروز میرفتم...با حالت آشفته ای از خونه بیرون اومدم .تو دانشگاه دیدمش.وقتی گفتم میام ..سریع خودش رو رسوند.هنوز هم وقتی می خواستم بیاد زود خودش رو می رسوند...ازم عذر خواهی کرد که دیر رسیده..همه اش داشت بهم نگاه میکرد.حتی موقعی که نگاش نمی کردم...نمی تونستم نگاش کنم...نمی دونم چرا...چه احساسی بود؟احساس خجالت؟احساس ندامت و شرمندگی؟ احساس تنفر؟نمی دونم...ناراحت بودم که دلش رو شکستم...اینکه عشقش رو نخواستم...چشمام رو به صفحه ی مونیتور دوخته بودم و هراز گاهی دزدکی نگاش می کردم و می دیدم که داره بهم نگا می کنه..احساس عذاب وجدان داشتم..انگار که یک نفر با تمام پولی که داره یه هدیه واست بخره و تو مستقیم تو چشماش نگا کنی و بگی شرمنده من هدیه ات رو نمی خوام...اون دلش رو به من هدیه کرده بود..واقعا هم این رو به عمل می دیدم...ولی نمی دونم چرا دیگه دلم حاضر نیست کسی رو بپذیره؟ بارها ازش سوال کردم ولی هیچ جوابی نشنیدم..دوباره می خوام که عاشق بشم ولی دلم راضی نمیشه.حتی نمی دونم چرا؟
یادمه اون موقع ها که بار اولم بود که عاشق شده بودم ..بال بال میزدم که یه جوری بشه عشقمو ببینم...ببوسمش توی بغلم بگیرمش و بهش بگم که تنها کسیه که تو دنیا واسم مهمه...همیشه تلفنها و اس ام اس هاش یه دنیا خوشحالم میکرد...دستای برزگ و مردونه اش بهم حس اطمینان و آرامش می داد و حس می کردم وقتی باهاشم هیچ اتفاقی واسم نمی افته و از هیچ چیزی نمی ترسیدم... اما حالا که دیگه اون عشق قدیمی تموم شده...حالا که دیگه تنهام...حالا که یکی دیگه اومده و میخواد که دلم مال اون باشه...اسمم رو صدا کنه ...دستام رو تو دستاش بگیره و ببوسه و نوازشم کنه...که مرد من بشه...دیگه دلم نمیخواد...دلم سکوت کرده..هیچ چیزی نمی گه.من رو جلوی اون خجالت می کنه...شاید دلم تقصیر نداره ...شاید من در دلم رو بستم و کلیدشو گم کردم... چشماش دوباره یادم میان...تا دم در همراهم اومد ..من لبخند تصنعی ای روی لبم داشتم و وانمود می کردم که همه چیز عادیه..امیدوارم نفهمیده باشه...تا یه جایی رسوندمش.ازم تشکرکرد و مکث کرد...دستم رو به طرفش دراز کردم که باهاش دست بدم...انگار به زبون بی زبونی بهش گفتم :خدافظ پیاده شو! خداحافظی کرد و پیاده شد...چند متر که رفتم ...وایسادم...برگشتم و شیشه ی عقب رو نگاه کردم.کثیف بود.رگبار دیشب خاک روی ماشینو گل کرده بود...واضح نبود ...اصلا هیچی نمی دیدم...آرزو کردم کاش شیشه هارو تمیز کرده بودم...اما... توی ماشین دلم گرفته بود.جلو نگاه می کردم اما ماشین هارو نمیدیدم...چند بار مجبور شدم ترمز شدید کنم...همه اش فکرم به چند دقیقه ی پیش بود...دانشگاه...مونیتور..چشمهاش ...دست دادن آخرمون...انگار با دستی که بهش دادم دلش رو بهش پش دادم .اهنگ غمگینی توی نوار بود..باهاش همخونی میکردم...رسیدم توی پارکینگ ماشینو پارک کردم .دم در...روی در یه اعلامیه بود..شناختمش ...دل خودم بود...آره دلم مرده بود... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:16 توسط رنگین کمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یه دختر فوق العده نوع دوست و دل نازک...که متولد ماه آذره...می خواد حرفاشو روراس اینجا بزنه...اسمشو نییگه که راحتتر حرف بزنه...
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 |
| پیوندها |
|
بیوگرافی رابطه |
|
RSS
|